شب یلدا
سلام عزیزم امشب خونه مامان جون مامان بابایی بودیم همه بودن خیلی خوش گذشت اما من به ظاهر خوشحال بودم و میخندیدم چون مامانم و بابام تنها تو خونه بودن خودشون دوتا با دایی امین البته دایی امین دیر از سر کار اومده بود خیلی دلم سوخت میدونم که قراره فردا اونجا هم شب یلدا بگیریم ولی هر چیزی جای خودش مزه میده دارم به این فکر میکنم مامانم و بابا اینهمه زحمت کشیدن که دورشون باشیم کمکشون کنیم اما حالا برعکس شده اونا کمک ما میکنن وقتی به مامانم زنگ زدم ساعت 10 گفت بابا و دایی امین خوابیدن کلی بغض کردم اما جلو بابایی به رو خودم نمی یارم چون ناراحت میشه خلاصه که گریههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
نویسنده :
امیر و مریم
1:51





