روژينروژين، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

روژین دختر کوچولوی مامان و بابا

پروژه از شیر گرفتن

از هفته پیش دیگه خودت فهمیدی بزرگ شدی ودیگه نخواستی شیشتو دست بزنی اما متاسفانه شیر پاستوریزه نمیخوری و از ماست و دوغ و کشک هم متنفری شبا هم زیاد بیدار میشی تا یه حدودی دارم سختی میکشم اما تا یک ماه طول میکشه خواب ظهرت هم کم شده اما خیلی خانوم شدی حالا میگم چرا.وقتی بهونه یه چیز رو میگیری وقتی باهات منطقی صحبت میکنم به راحتی قبول میکنی قربون بزرگ شدنت بشم خانم کوچولو هر روز عصر من و شما و بابا امیر میریم پارک تا شما شیر بخوری به ذوق بچه ها خلاصه که دوست دارم گلم
12 ارديبهشت 1391

دوست دارم دخترم

دیگه اونقدرا بزرگ شدی که بتونیم رو در رو و بزرگونه حرفامونو باهم بزنیم.تجربه نشونم داده هر زمان کاری رو که اشتباستو واست خطرناکه انجام می دی و کاملا واست توضیحش می دم اونم از جنس واقعیتش راحتتر قبول می کنی. البته بعضی موقع ها لج میکنی اما اونم اشکال نداره من تحمل میکنم     یه چیزایی که از یچگی خودم اونم خیلی کمرنگ راستش دربرابرت شرمنده میشم. به عقلم شک می کنم.   دیشب به خودم گفتم ای بابا من با همین هوشم که دربرابر هوش شما قد یه فندقه تونستم یه چند کلاسی سواد دار بشم پس شما پرفسوری روی شاخشه.   قربون همه قشنگیای خودت و خدات که همیشه آدمو به زندگی امیدوار می کنیین   کاملا حالا پاک وآینه ب...
3 ارديبهشت 1391

پارک

امروز عصر من و شما و بابایی رفتیم پارک زمانی که بردمت پارک نمیتونستی خوب راه بری اما این سری هزار ماشاله خودت از پله ها بالا میرفتی و سر میخوردی میومدی پایین من و بابایی واسه تشویق شما واسط دست میزدیم و هورا میکشیدیم افرین دختر خوبم بعدش رفتیم خونه مامان جون کامیار هم اونجا بود اما چون شما ظهر نخوابیده بودی کلی نق زدی و ما مجبور  شدیم زود برگردیم خونه ساعت 10 بود که خوابیدی منم الان باید برم یه دوش بگیرم اخه رو تردمیل بودم و کلی عرق کردم دوست دارم عشقم به خدا عاشقتم
31 فروردين 1391