روژينروژين، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

روژین دختر کوچولوی مامان و بابا

18 ماهگیت مبارک

سلام دختر گلم 18 ماهگیت مبارک   امروز با هم رفتیم بهداشت تا قد و وزنت رو اندازگیری کنن خانوم بهداشت تا گذاشتت رو وزنه کلی گریه کردی امروز واکسن 18 ماهگیتو نزدن گفتن شنبه وای الهی بمیرم برات  که بازم باید درد بکشی از مهارتهای شما در این مرحله از زندگیت: کاملا راه میری دیگه اعضای بدنتو کامل میشناسی به جز مماغت (بینی) دست پا شکم زبون چشم صورت و ... خلاصه همه جاتو به جز بینیت دیگه رقاصی شدی واسه خودت قربونت چشمک زدنت برم بازی میکنی با خودت ال متل توتوله کلاغ پر لی لی لی لی حوضک توپ بازی بلد شدی عروسکتو رو پات میخوابونی عاشق اب بازی هستی هنوز هر جا اب ...
27 مهر 1390

سالگرد عقد مامان و بابا

امروز سالگرد ازدواج من وبابایی هستش دوباره بابایی منو غافلگیر کرد و از اونجایی که من اطلاع نداشتم من وبیرون برد وبرام  یه شلوار و دوتل کابشن خرید بعد رفتیم خونه مامان زهرا اونجا هم برامون کیک  خریده بودن خاله ارزو و دایی امین هم بودن خلاصه خیلی خوش گذشت   عشقم خیلی دوست دارم   ممنون از همه چیز این روز های زیبا رو فراموش نمیکنم ...
22 مهر 1390

وسطيا زير ميز

اینام یه جورایی بو ی خاطرات کودکیه مامانو می ده   وسطیا زیر میز وقتی ما می رفتیم مدرسه، از این صندلی تکیا و ... نبود که. یه سری نیمکت درب داغون بود، مال دوره تیرکمون شاه، جمعیتم زیاد، تو هر کلاس 50 نفر چپیدن، نیمکتای دو نفره روش 3 نفر، بعضی وقتا 4 نفرم نشستن. خوش شانسا کوتوله ها بودن، که همیشه میز اول می شستن، بد بخت بودی اگر قدت بلند بود، همیشه ته کلاس بودی. این برنامه مبصر چهار ساله کلاس(محب اهری معلم بود توش) رو نیگا می کردیم، کلاس تمیز... رو نیم کتا دو نفری نشستن، ای حسرت می خوردیم. به شخصه آرزوم بود بفهمم این کدوم مدرسه ست انقد خوشگله! از بحث دور نشیم، امتحان بود بدبخت بودیم. یه ورق امتحانی هایی بود 2 تومن میدادن،...
30 شهريور 1390

ياد ايام

دختركم کم کم هواکه سرد میشه , شهریورم تموم میشه ناخودآکاه یاد مدرسه دیونم می کنه. اون دلهره روزای اول مدرسه. روپوش سورمه ای اتو شده کیف مدرسه با دوسه تا دفتر 60 برگ و40 برگ جلدشده. جامدادیه دوطرف در اهن ربایی یه لیوان آب وااااااای خدای من . این چه حسیه که همیشه وهرسال اول ماه مهر دارم. حالا دیگه دخترم روزامو میشمارم تا برسم به روزای مدرسه رفتن شما. دلم لک زده باهم سروکله بزنیمو من بگم بنویس آّب بابا شمام تکرار کنی بابا آب داد اما یکمی دلگیرم آخه تموم کتابا تغییر کرده. نکنه نتونم توی درسات کمکت کنم. امروز یه نوشته قشنگ پیدا کردم .دلم گرفت. چقدر دنیای آدما تغییر کرده.نسلها.......  به مناسبت ورود به سال...
30 شهريور 1390

تصادف

ديشب ساعت 10 بود از معالي اباد داشتيم به سمت خونه حركت ميكرديم كه تو چراغ قرمز ديديم دو تا 206 كنار هم كه تو يكيش 3 تا دخترر و تو اون يكي دو تا پسر هستن دارن به هم شماره ميدن خلاصه چراغ سبز شد وما پشت سر اين دو تا ماشين گير كرده بوديم هر چي بابايي بوق ميزد كه برن نميرفتن خلاصه  توي چمران دوباره دو تا 206 اومدن تو لاين سبقت بابايي باز بوق ميزد كه برن نميرفتن بابايي عصباني شده ديگه ولي به روي خودش نياورد كه يه دفعه ديديم ماشبنمون ليز خورده و داريم چپ ميكنيم هر كاري ميكرد  بابايي نميتونست ماشين رو كنترل كنه سرعتمون به 120 رسده بود ترمز بريده بود به هيچ وجه نتونست  ماشين ماشين رو كنترل كنه تا اينكه زديم به همون 206 كه ...
18 شهريور 1390