عشق مامان
ساعت حدودا٢ صبحه.
شماو بابایی دارین با هم بازی میکنین.
ماه رمضون هم رسید. این سومین ساله که باهم رمضون رو حس می کنیم.
سال اول شما توی دل مامان بودی و چون خیلی خاطرت عزیز بود , روزه گرفتنو تعطیل کردم تا اطلاع ثانوی.
دیشب سحر باصدای گریه شما بیدارشدیم.
قربون دختر اسمونیم
بشم که شده زنگ بیدارباش مامان واسه اقامه نماز.
با اذون گفتنات.gif)
با ااااااااااا لللللللل گفتنا و خم وراست شدنت با کوچکترین صدای صلوات و قران واذون
نمی دونم این چه حسی نسبت بهت دارم. انگار شدی یه جورایی فرشته نگهبان مامان..gif)
دنیا برعکس شده نه, عوض اینکه من مراقبت باشم تا بیراهه نری , شما شدی یه پا بپای مامان
موقع نماز خوندن با من خم و راست میشی و یه چیزو زمزمه میکنی افرین عزیزم خیلی دوست دارم تو
هم نماز خون باشی عزیزم
داره صدای تو و بابایی میاد که دوتاییتون هاپو شدین دنبال هم افتادین الهی قربون جفتتون بشم من.
اگه میفهمیدی مامان چقدر خسته شده خودت میرفتی میخوابیدی و شیطنت رو کنار میزاشتی ماه
رمضون با شیطونی ها شما خانوم گل داستانی داره امسال واسه خودش


عشق مامان
