پارك
امشب من وشما و بابايي رفتيم پارك جمعيت خيلي زياد بود تو بغل بابايي بودي به بابايي گفتم روژين رو بده من تا ببرمش بازي خيلي خوشحال بودي از ذوق نميدونستي چكار كني اول بردمت تا با هم يكم قدم بزنيم حالا رسيديم به تاب و سرسره اولش يكم ترسيدي تا اينكه صداي بابايي زذم اصلا دلت نمی خواست بیای پایین ازبغل. اما بعد که بابایی گذاشتت روی سرسره یکمی اخمت بازشد اما طول نکشید كه كلي واسه خودت دوست پيدا كردي به همه باي باي ميكردي دو تا دختر هم سر اينكه كي اول بره روي سرسره دعوا ميكردن خوش به حال عالم كودكي چه زود گذشت خلاصه كه گلم كلي خسته شديم من وبابايي به قول بابایی پارک رفتن زمانی خوش می گذره که&nb...
نویسنده :
امیر و مریم
1:31


