روژينروژين، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

روژین دختر کوچولوی مامان و بابا

پارك

امشب من وشما و بابايي رفتيم پارك جمعيت خيلي زياد بود تو بغل بابايي بودي به بابايي گفتم روژين رو بده من تا ببرمش بازي   خيلي خوشحال بودي از ذوق نميدونستي چكار كني اول بردمت تا با هم يكم قدم بزنيم حالا رسيديم به تاب و سرسره   اولش يكم ترسيدي تا اينكه صداي بابايي زذم اصلا دلت نمی خواست بیای پایین ازبغل. اما بعد که بابایی  گذاشتت روی سرسره یکمی اخمت بازشد اما طول نکشید كه كلي واسه خودت دوست پيدا كردي به همه باي باي ميكردي   دو تا دختر هم سر اينكه كي اول بره روي سرسره دعوا ميكردن خوش به حال عالم كودكي چه زود گذشت خلاصه كه گلم كلي خسته شديم من وبابايي به قول بابایی پارک رفتن زمانی خوش می گذره که&nb...
1 مرداد 1390

كارت عروسي

   امروز دايي امين و مامان جون اومدن خونمون تا كارت عروسي دايي امينو پشت نويسي كنيم البته با وجود شما دختر شيطون مگه ميشد عزيز دل مامان انشااله عروسي خودت عزيز دلم   چهارشنبه ديگه عروسي دايي امين هستش و من و تو و بابايي كلي خوشحاليم   ...
31 تير 1390

مامان غرغرو

عزیزکم گاهی وقتا اونقدر دلم واسه روزاییکه مینشستم یه گوشه و کتاب می خوندم .می رفتم توی فکر و بعدشم راحت دستامو می گذاشتم زیر سرم و لالا .تنگ میشه . نه مامانی ناراحت نشو مامان دوستت داره. اما این یه عادت آدماس که درهیچ شرایطی از خودشون و حالشون راضی نیستن. وقتی پامی ذارن به دنیایی که آرزوی دیروزشون بوده .دلشون می خواد برگردن به گذشته. می دونی دخترکم گاه یوقتا دلم یه لحظه می خواد واسه خودش وقت بذاره. اما نه اگه تو گل بهشت رو نداشتم چطور تنهایی صبح تاشبمو پر می کردم. زودتر بزرگ شو گلم تنهایی مامانو باحرفات پر کن. واسم شیرین زبونی کن. واای چقدر دلم واسه اون لحظه ایکه دستای همو بگیریم و بریم گردش میتپه. با مامان دوست میشی عزیزم...
31 تير 1390

یه حرف خوب

به عنوان مادر وظیفه ام این است که مراقب موارد احتمالی باشم ودر مواردی که کنترل آن از عهده ام خارج است                                                   به خدا توکل کنم.     راس بل گراهام       ...
31 تير 1390

15 ماهگي

 دیگه وارد ١٥ امین ماه تولدت میشی عزیزم. خیلی تغییر کردی. یه جورایی متحول شدی. حالا دیگه استقلالتو با یه روش جدید نشون میدی. با جیغ و داد. خب تنها روشم واسه اینکه این راهتو ترک کنی و عاد ت نشه اینه که حواستو پرت یه چیز دیگه کنم.که خیلی وقتام موثره. می تونی لیوان آب رو دستت بگیری. اما بقیه آب مونده رو میریزی روی فرش. ازپله بالا اومدنو خیلی دوست داری . اما پایین اومدن واست سخته. الهی که همیشه درحال بالا رفتن از پله های زندگیت باشی گلم. عاشق آّ ب بازی و حمام رفتنی.دیگه حالا به بهانه جیش داشتن منو مجبور می کنی ببرمت حمام و اونوقته که اومدن بیرون از حمام  یه داستانی میشه واسه خودش. عزیزکم بوسیدنو اینجوری یاد گرفتی...
30 تير 1390

عاقبت به خير شي

دختر گلم بارها بهت گفتم آرزوی من خوشبختی و عاقبت بخیری توست. عاقبت به خیری رو خیلی از بزرگترا شنیدم اما هیچ وقت به اندازه الان معنیشو حس نکرده بودم. دلم می خواد آرزوهاتو با پشتکار و اعتماد بهنفس بالا حقیقت بدی. مثل مامان نباش که کلی تصمیمای  قشنگ می گیره اما پای عمل که میرسه امروز وفردا می کنه. نمونش همین تصمیم  واسه رفتن  به کلاس یوگا و لاغری خودم. دلم می خواد هر تصمیمی که واسه آیندت می گیری اول خوب در بارش فکر کنی . جوری نباشه که نصفه راه رو بری , بعد پشیمون بشی و بخوای از اول یه راه جدیدو انتخاب کنی. البته این حرف من با شکست کلی فرق داره. مثلا ادیسون که هزار بار شکست خورد تا رسید به جایی که الان اسمش رو همه...
30 تير 1390

بدون عنوان

یکی از بزرگترین دغدغه های فکری من غذا خوردنه توست. تا قبل از 6 ماهگی مشکلی نبود. هرزمانکه گریه می کردی شیرت آماده و مامانم درخدمت شما بود. اما حالا رژیم غذاییت باید جوری باشه که همه گروههای غذایی رو به بدنت برسونه متنوع باشه دست به خدمت باشم که اگه  یه وقت یه غذایی رو دوست نداشتی واست یه چیز دیگه آماده کنم خلاصه که گاهی از خودم خندم می گیره. دایم توی آشپزخونه از این طرف می رم اونطرف غذای مورد علاقه دختري وای غذای مورد علاقه پدری ناهار فردای دخترم چی باشه؟ شام چی شد اووووووووووه نه پیازم سوخت روژيني  بشین بازی کن خوشگلم  مامان به وظایف دیگش برسه درست می گی نازم ,برنامه ریزی رمز موفقیت خانوم خو...
28 تير 1390

دندون در اوردن و بي اشتهايي

طفلک من اگه بخوام روند غذاخوردن تو رو روی نمودار بکشم , می دونی نمودارش چه شکلی میشه؟ میشه عینهو کوه های هزار مسجد.   برو بالا بیا پایین   منکه دیگه کم آوردم چشامو که بازمی کنم می گم خوب امروز چی درست کنم بدم این دختري بخوره نیرو بگیره.......... یکم می گذره می گم : ای بابا این خانوم کوچولو که منو گذاشته سرکار. چیزی لب نمی زنه. ماشالاه یه روز نمی دونم چطور سیرت کنم یه روزم که باقاشق دنبال سرت می کنم(آره می دونم مامانی به زور نباید به بچه غذا داد) جون مامان جون مامان طفلکت یه قاشق بخور آخه چطور چیزی نمی خوری بازم انرژی واسه شیطونی داری , خدا داند وبس ایکاش یکمی از این بی اشتهاییتو من داشتم از...
28 تير 1390